.......همشهریان گرامی:
خبرهای خود را در تلگرام به آی دی abozar8024@ ارسال نمایید

موقعیت شما : صفحه اصلی » داستان و حکایات » کودکان
  • شناسه : 2989
  • 06 می 2020 - 20:00
  • 30 بازدید
  • ارسال توسط :
داستان کودکانه اولین پرواز

داستان کودکانه اولین پرواز

در لانه­ای کنار پیچک­های قدیمی کنار باغ گنجشک کوچلو سر از تخم در اورد و اون در روشنایی روز چهار خواهر و برادر هم شکل خودشو دید. مدتی نگذاشت که پرهای نرم گنجشک کوچلو جلو ریخت و جاش پرهای محکم قهوه­ای در اومد. اون کم کم یاد گرفت تا بال­ها شو تکون بده اونا رو […]

در لانه­ای کنار پیچک­های قدیمی کنار باغ گنجشک کوچلو سر از تخم در اورد و اون در روشنایی روز چهار خواهر و برادر هم شکل خودشو دید.

مدتی نگذاشت که پرهای نرم گنجشک کوچلو جلو ریخت و جاش پرهای محکم قهوه­ای در اومد. اون کم کم یاد گرفت تا بال­ها شو تکون بده اونا رو بالا و پایین ببره. یک روز مادرش بهش گفت:

حالا دیگه بزرگ شدی باید یادگیری که پرواز کنی.بای پرواز کردن بهت یاد بدم… اول سرتو بالا بگیر حالا بالاتو آروم بهم بزن، و در هوا پرواز کن . اگر افتادی زود بلند شو، نترس و بپر.

گنجشک کوچلو بر لبه لانه ایستاد. سرشو بالا گرفت چشماشو بست بالاشو بهم زد و به هوا پرید و نیفتاد چشمشو که باز کرد زمینو زیر بالاش دید. همه جا رنگارنگ زیبا بود….

درخت­ها با وزش باد تکون می­خوردن- رودخونه­ی نقره­ای از میون درخت­ها می­پیچید می­رفت، گنجشک کوچلو با خودش گفت: جیک جیک، عجب دنیای قشنگی اون خیلی خوشحال بود. بالهاشو بیشتر بهم زد. اون می­خواست این دنیا قشنگ بیشتر ببینه.

هنوز راه زیادی نرفته بود که بال­هاش خسته شد. سرش درد گرفت، پنجه­های پاهاش تیر کشید با خودش گفت به یک خورده استراحت می­کنم. بعد همه دنیا رو می­بینم، اون لانه­ای بر نوک درخت دید کنار اون لونه نشست از توی لونه جوجه کلاغی، سرشو بلند کرد، پرسید: اِاِ تو قار قار می­کنی.

گنجشک کوچلو سرشو تکون داد گفت:

نه من جیک جیک می­کنم، قار قار پس برو اینجا نمون تو مثل ما نیستی، گنجشک کوچلو سرشو بالا گرفت و بال­هاشو بهم زد پرواز کرد رفت، رفت، رفت… تا به یک منار بلند رسید. کبوتر تو اون سوراخ لونه کرده بودن، کنار یکی از لونه­ها نشست گفت:

اجاره میدی کمی استراحت کنم، جیک جیک کبوتر جواب داد: تو بق بقو می­کنی. گنجشک کوچلو گفت:

نه من جیک جیک می­کنم. پس اینجا نشین تو مثل ما نیستی گنجشک کوچلو بال­هاشو تکون داد و پرید کمی که رفت نزدیک نی­های روی رودخونه یک لون دیر پایین اومد کنار اون نشست و پرسید اجازه میدین کمی اینجا استراحت کنم، یک اردک از لونه بیرون اومد گفت کوک کوک می­کنی، نه من فقط جیک جیک می­کنم.

پس برو تو مثل ما نیستی، اصرار داشت تاریک می­شد. گنجشک کوچلو خیلی خسته شده بود. دیگر نمی­تونست سرشو بالا بگیره و پرواز کنه، ناامید روی زمین نشست، همینطور که پر پری جیک جیک می­کرد. ناگهان پرنده­ای بالای سرش چرخید و کنارش نشست. اون پرنده، مادرش بود، مادرش گفت: کجا رفته بودی چه خوب جیک جیک می­کنی من و همه جا ئنبالم گشتم. حتماً خیلی خسته شده بودی، بیا روی بالم بشین تا به خونه برگشت. گنجشک کوچلو پشت مادرش نشست باهم به لونه وسط پیچک­ها برگشتن اون شب تا صبح گنجشک کوچلو زیر بال مادرش خوابیدو

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید…

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن